|
پرلیت
|
خدای من کمک می خواهم از تو که امیدم هستی. خدایا، به یگانه بودنت قسم،می خواهم تغییر کنم. دستم را بگیر و مرا از این گذر به سلامت رد کن. می خواهم آرمان خودم باشم و خودم باشم. ...
من و بارش برف...گمشده در خاطرات...روی چهارپایه،توی بالکن... لیوان چای بین دو دستانم و خیره به نازدانه های برف...هوای سرد زمستان و اما خیال همیشه گرم تو و واقعیت تلخ دیگر نداشتن تو...
آرمان
امشب هوا ابریست...جون میده الان برف بگیره و تا فردا و فرداها بباره و همه جا رو سفیدپوش کنه و زشتی های شهر رو بپوشونه ... این شهر خاکستری،شهر سرد، شهر آدم نماهای بی تفاوت... پ.ن: آره، تمامی این الفاظ و حتی بیشتر! شایسته شهر تهران می باشد...
تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم منو پُک می زنی آروم تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست تو می خندی...حواست نیست... رستاک/ته سیگار پ.ن: واقعا آهنگ قشنگیه...حتما پیشنهاد می کنم گوش کنید...
"هنوز تو هجوم غم و غصه ها،نمی توانم لبخندم را از کودکی دریغ کنم..." امروز اصلا حوصله هیچ چیزی رو نداشتم(البته نه مثل دیروز و روزهای قبل) رفتم بانک قسط عقب افتاده رو پرداخت کنم،خیلی بانک شلوغ بود...از دستگاه نوبت گرفتم اومدم بیرون یه هوایی بخورم...تو حال و هوای خودم بودم(ناراحت،عبوس،خسته،...) که ناگهان یه بچه که بغل مادرش بود از جلوم رد شدند...نگاه من و بچه به هم خورد و ناگاه لبخندی برایش زدم و دستی تکان دادم...برای چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد برایم دست تکان داد و رفت... حالم کمی بهتر شد ... انگار نگاهش غم و غصه و بی حوصلگی هایم را ذوب کرد...
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |